ابن البلخي

32

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى )

دختر رئيس خاندان مرداسى از بزرگان محلّى [ 1 ] قدرت وى افزايش گرفت . پسرش عبد اللّه نام داشت پس از آن كه پدر به موقع خود به مقام « قاضى پارس » نايل آمد ، پسر نيز به موجب حقّ مادرى به مقام موروثى يعنى بزرگترين اعيان فارس رسيد . ابن بلخى اين مطلب را مىافزايد كه چنين قدرت قضايى و ايلى بعدها به پسر و نوه‌اش انتقال يافت كه مؤلف ما نامى از آنان نمىبرد امّا آن نوه ، هنگامى كه مؤلف ما به تأليف اشتغال داشت در قيد حيات بود . قاضى عبد اللّه در دوران حكمرانى با كاليجار يا با كالنجار شاهزاده بويى كار و بارش رونق يافت و او پيوسته بيهوده مىكوشيد تا با تمايلات بدعت آميز شاهزاده به تشيّع دليرانه مبارزه كند و از اين گذشته به حكم احترام فراوانى كه داشت ، يكى از برادران قاضى عبد اللّه ، از روى وسواس وجدان ، پيوسته از قبول منصب قضا در اصفهان تن مىزد . امّا چنان كه مؤلف ما مىنويسد ، « به عهد با كاليجار مذهب سبعيان ظاهر شده بود » ، و به رغم قاضى عبد الله ، شاهزاده بويى چنين مىنمود كه اكنون توجه بسيار به موعظهء مبلّغى شيعى [ 2 ] به نام ابو نصر بن عمران مبذول مىدارد كه مردم رفته رفته به وى به ديدهء پيغمبر مىنگريستند . آتش شور و شوق پارسايانهء قاضى ، هنگامى زبانه كشيد كه نفوذ مصيبت بار مبلّغ ، اندك اندك به با كاليجار رسوخ مىيافت . از اين رو قاضى با زيركى درخواست كرد كه به طور خصوصى بار يابد و به متقاعد كردن شاهزاده بويى توفيق يافت كه آن مرد مبلّغ كه به نقض وفادارى سپاهيان كامياب شده بود ، اكنون آنان را به شورش بر ضدّ حكومت اغوا مىكند . پس با كاليجار بىآنكه در تحقيق از چگونگى امر درنگى روا دارد ، يكصد تن از نگهبانان سوار ايرانى خود و يكصد تن از غلامان ترك خويش را فرمان داد تا تحت امر مردى معتمد كه قاضى عبد اللّه تعيين كرده بود ، حركت كنند . اين سر كرده ، كارها را به زودى و زيركى روبراه كرد مبلّغ را گرفتند و بر اسب نشاندند روزها